تبليغاتX
๑♥๑♥๑cheshmak๑♥๑♥๑

๑♥๑♥๑cheshmak๑♥๑♥๑

چند سخن برای دوست

قاصدک من...


قاصدک من...
من سالهاست کنار پنجره چوبی اتاقم
کنار گلدان شمعدانی کوچکم
کنار ترانه های خاکستری ام
به انتظار آمدنت نشسته ام
چه شکوهی ، چه بی کرانگی پر آهنگی است انتظار ...
من سالهاست ساکن این کلبه کوچکم در این جنگل پر هیاهو ...
و هنگامه هر باران تن خسته ام را میزبان قطره های با شکوهش میکنم .
نم نم باران لباس خاک گرفته ام را با عطر تازه ای آشنا می کند .
من آغشته با خاک پیر را به جوانی می کشد ...
از ترانه*ی خویش پرم میکند ... پر ...
من خالی و تجربه پر شدن ؟
قاصدک من ...
من همیشه ، هر لحظه کنار این پنجره چوبی آمدنت را به انتظار نشسته ام ...
کی می آیی ؟

قاصدک من ... کی می آیی؟


+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1391 ساعت 20:47 توسط ZAHRA | 


انتخاب

باد می وزد :
هم توانی در مقابلش دیوار سازی و هم آسیاب بادی ..

انتخاب با توست ..

+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم دی 1390 ساعت 14:16 توسط ZAHRA | 


بارون...

وقتی بارون میاد حس می کنی خیلی به خدا نزدیکی...

آخه بارون یعنی نقطه چین تا خدا...

+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم دی 1390 ساعت 10:52 توسط ZAHRA | 


بهترین دوست

  

پیرمردبه من نگاه کردوپرسید 
چندتادوست داری؟ 
گفتم چرابگم ده یابیست تا... 
جواب دادم فقط چندتایی


پیرمردآهسته ودرحالیکه سرش راتکان می دادگفت
توآدم خوشبختی هستی که این همه دوست داری 
ولی درموردآنچه که می گویی خوب فکرکن 
خیلی چیزهاهست که تو نمی دونی

 


 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه ششم دی 1390 ساعت 11:10 توسط ZAHRA | 


یلــــــــــــــــــــــــدا

شب است و گیتی غرق در سیاهی
شب بلند است و سیاهی پایدار ، ولی
باور به نور و روشنایی است ،
که شام تیره ما را ، از تاریکی می رهاند
و از دل شبهای یلدا ، جشن مهر و روشنایی به ما ارمغان می رساند.
تیرگی هاتان در دل نور خاموش باد ،
شب یلدا را به نور قرنها قدمت جاری نگه داریم . . . .
+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام آذر 1390 ساعت 18:41 توسط ZAHRA | 


بازی من و خدا

زیر گنبد کبود
جز من و خدا

کسی نبود

روزگار روبه راه بود
هیچ چیز
نه سفید و نه سیاه بود
با وجود این
مثل اینکه چیزی اشتباه بود

زیر گنبد کبود
بازی خدا
نیمه کاره مانده بود
واژهای نبود و هیچکس
شعری از خدا نخوانده بود

تا که او مرا برای بازی خودش
انتخاب کرد
توی گوش من یواش گفت
تو دعای کوچک منی
بعد هم مرا مستجاب کرد

پرده ها کنار رفت
خود به خود
با شروع بازی خدا
عشق افتتاح شد

سالهاست
اسم بازی من و خدا
زندگی ست

هیچ چیز مثل بازی قشنگ ما
عجیب نیست
بازی ای که ساده است و سخت
مثل بازی بهار با درخت

با خدا طرف شدن
کار مشکلی ست
زندگی
بازی خدا و یک عروسک گلی ست...
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم آذر 1390 ساعت 22:7 توسط ZAHRA | 


واژه های وارونه

اینجا سرزمین واژه های وارونه است:

جایی که گنج, “جنگ” می شود

درمان, “نامرد” می شود

… قهقه , “هق هق” می شود

اما دزد همان “دزد” است

درد همان “درد”

و گرگ همان “گرگ

+ نوشته شده در جمعه چهارم آذر 1390 ساعت 22:17 توسط ZAHRA | 


اشک لیلــــــــــــــــی

لیلی گفت: امانتی ات زیادی داغ است. زیادی تند است.
خاکستر لیلی هم دارد می سوزد، امانتی ات را پس می گیری؟
خدا گفت: خاکسترت را دوست دارم، خاکسترت را پس می گیرم.
لیلی گفت: کاش مادر می شدم، مجنون بچه اش را بغل می کرد.
خدا گفت: مادری بهانه عشق است، بهانه سوختن؛ تو بی بهانه عاشقی، تو بی بهانه می سوزی.
لیلی گفت: دلم زندگی می خواهد، ساده، بی تاب، بی تب.
خدا گفت: اما من تب و تابم، بی من می میری...
لیلی گفت: پایان قصه ام زیادی غم انگیز است، مرگ من، مرگ مجنون،
پایان قصه ام را عوض می کنی؟

خدا گفت: پایان قصه ات اشک است. اشک دریاست؛
دریا تشنگی است و من آبم، تشنگی و آب. پایانی از این قشنگتر بلدی؟
لیلی گریه کرد. لیلی تشنه تر شد.
خدا خندید.

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم آبان 1390 ساعت 13:26 توسط ZAHRA | 


توووووووووووووووووووولد

تاریخ تولد بهانه ایست تافراموش نکنی آمدنت را

تولدم مبارک.

+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم آبان 1390 ساعت 18:43 توسط ZAHRA | 


I asked GOD

 
 
I asked GOD:
Let all my friends be healthy
and happy forever...!
 
GOD said:
But for 4 days only....!
 
I said:
.
.
.
 

ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم آبان 1390 ساعت 17:5 توسط ZAHRA | 


فقر و مرگ

آگهی های ترحیم روزنامه را که خواندم

با خودم گفتم:

چرا هر روز اینقدر دکتر، مهندس، مدیر شرکت و حاجی ... فوت می کنند؟

اما وقتی از قیمت چاپ آگهی های ترحیم مطلع شدم، فهمیدم

فقیرا ، همیشه بی سر و صدا می میرند...

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم مهر 1390 ساعت 15:55 توسط ZAHRA | 


یه عکس بامزه!!!

خدا میدونه باباش چی گفت که بچه این شکلی شد

برین ادامه مطلب... !!!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم مهر 1390 ساعت 15:22 توسط ZAHRA | 


لازمه...

لازم است گاهی از خانه بیرون بیایی و خوب فکر کنی ببینی باز هم می‌خواهی به آن خانه برگردی یا نه؟

لازم است گاهی از مسجد، کلیسا بیرون بیایی و ببینی پشت سر اعتقادت چه می بینی ترس یا حقیقت؟

لازم است گاهی از ساختمان اداره بیرون بیایی، فکر کنی که چه‌قدر شبیه آرزوهای نوجوانیت است؟

لازم است گاهی درختی، گلی را آب بدهی، حیوانی را نوازش کنی، غذا بدهی ببینی هنوز از طبیعت چیزی در وجودت هست یا نه؟

لازم است گاهی پای کامپیوترت نباشی، گوگل و ایمیل و فلان (البته منظورش همدردی هم هست) را بی‌خیال شوی، با خانواده ات دور هم بنشینید ، یا گوش به درد دل رفیقت بدهی و ببینی زندگی فقط همین آهن‌پاره‌ی برقی است یا نه؟

لازم است گاهی بخشی از حقوقت را بدهی به یک انسان محتاج تا ببینی در تقسیم عشق در نهایت تو برنده ای یا بازنده؟

لازم است گاهی عیسی باشی، ایوب باشی، انسان باشی ببینی می‌شود یا نه؟

و بالاخره لازمست گاهی از خود بیرون آمده و از فاصله ای دورتر به خودت بنگری واز خود بپرسی که سالها سپری شد تا آن شوم که اکنون هستم آیا ارزشش را داشت؟
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم مهر 1390 ساعت 13:32 توسط ZAHRA | 


داستان خواندنی و آموزنده “با خدا”

 
شبی در خواب دیدم مرا می‌خوانند، راهی شدم، به دری رسیدم، به آرامی در خانه را کوبیدم.
ندا آمد: درون آی.
گفتم: به چه روی؟
گفت: برای آنچه نمی‌دانی.
هراسان پرسیدم: برای چو منی هم زمانی هست؟
پاسخ رسید: تا ابدیت
تردیدی نبود، خانه، خانه خداوندی بود، آری تنها اوست که ابدی و جاوید است.
پرسیدم:

ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم مهر 1390 ساعت 20:47 توسط ZAHRA | 


حکایت زندگی

بهترین چیزی که در توان داری به دنیا هدیه کن ،

حتی اگر کوچک باشد
زیرا در اخر در می یابی زندگی هر آنچه هست ، میان تو و خدای توست . . .

+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم مهر 1390 ساعت 15:24 توسط ZAHRA | 


دختر...

دختر:موجودی است که:

وقتی تعجب میکند میگوید واااااااااا!!

وقتی خوشحال است میگوید بمیری الهییییییی!!

وقتی غمگین است آه میکشد

وقتی میترسد جیییییییغ بنفش میکشد

وقتی بدش می آید میگوید ویشششش ،

وقتی خوشش می آید میگوید ووییییی.

همه عناصر ذکور گیتی در عشق او واله و سرگردانند . تاریخ تولد و شماره کفش با جناق

پسر عمه ی دختر خاله ی داماد همسایه ی پوریا پور سرخ را میداند !

از سوسک اصولا نمیترسد بلکه چندشش میشود!!!

 

این روز رو به همه دخترای خوب و نازنین(از جمله خودم)تبریک میگم

+ نوشته شده در چهارشنبه ششم مهر 1390 ساعت 21:40 توسط ZAHRA | 


!!!!!

سلام دوستان.

از این به بعد که مدرسه ها باز شده خیلی کمتر سر میزنم و آپ میکنم

گفتم که بدونید...سعی میکنم هر چند وقت یه بار جواب کامنتهای شما رو بدم

ممنون...

+ نوشته شده در شنبه دوم مهر 1390 ساعت 15:10 توسط ZAHRA | 


ای کاش...

 

کاش کودک بودم تا بزرگترین شیطنت زندگی ام نقاشی روی دیوار بود، ای کاش کودک بودم تا از ته دل می خندیدم نه اینکه مجبور باشم همواره تبسمی تلخ بر لب داشته باشم ، ای کاش کودک بودم تا در اوج ناراحتی و درد با یک بوسه همه چیز را فراموش می کردم

+ نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم شهریور 1390 ساعت 10:0 توسط ZAHRA | 


یه داستان قشنگ...

یه روزی روزگاری  یه خانواده سه نفری بودن. یه پسر کوچولو بود با پدرو مادرش.بعد از مدتی خدا به این پسر کوچولوی قصه ی ما یه داداش خوشگل می ده.بعد از چند روز که از تولدش گذشت،پسر کوچولو هی به مامان و باباش اصرار می کنه که اونو با نوزاد تنها بذارن.اما مامان و باباش می ترسیدن پسرشون حسودی کنه و یه بلایی سرداداش کوچولوش بیاره.اصرارای پسر کوچولو اونقدر زیاد شد که بابا و مامانش تصمیم گرفتن این کارو بکنن اما پشت در اتاق مواظبش باشن.

پسر کوچولو که با داداشش تنها شد...خم شد روی سرش و گفت:داداش کوچولو تو تازه از پیش خدا اومدی...به من می گی قیافه خدا چه شکلیه؟آخه من کم کم داره یادم میره...

+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام شهریور 1390 ساعت 16:47 توسط ZAHRA | 


دوست داشتنی ترین آدم ها...

چیزهای کوچک، مثل دوستی که همیشه موقع دست دادن خداحافظی، آن لحظه قبل از رها کردن دست، با نوک انگشت‌هاش به دست‌هایت یک فشار کوچک می‌دهد ….. چیزی شبیه یک بوسه.

مثلا راننده تاکسی‌ای که حتی اگر در ماشینش را محکم ببندی بلند می‌گوید: روز خوبی داشته باشی دخترم.

آدم‌هایی که توی اتوبوس وقتی تصادفی چشم در چشمشان می‌شوی، دستپاچه رو بر نمی‌گردانند، لبخند می‌زنند و هنوز نگاهت می‌کنند.

آدم‌هایی که حواسشان به بچه‌های خسته توی مترو هست، بهشان جا می‌دهند، گاهی بغلشان می‌کنند.

آدم هایی که...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم شهریور 1390 ساعت 18:5 توسط ZAHRA | 


قدرت لبخند

در یکی از شهرهای اروپایی پیرمردی زندگی می کرد که تنها بود.

هیچکس نمی دانست که چرا او تنهاست و زن و فرزندی ندارد.

او دارای صورتی زشت و کریه المنظر بود.

شاید به خاطر همین خصوصیت هیچکس به سراغش نمی آمد

و از او وحشت داشتند ، کودکان از او دوری می جستند

و مردم از او کناره گیری می کردند...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم شهریور 1390 ساعت 21:5 توسط ZAHRA | 


شعری زیبا از حسین پناهی

مگسي را كشتم


نه به این جرم که حیوان پلیدی است، بد است

و نه چون نسبت سودش به ضرر یک به صد است

طفل معصوم به دور سر من میچرخید،

به خیالش قندم

یا که چون اغذیه ی مشهورش تا به این حد گندم!!!

ای دو صد نور به قبرش بارد؛

مگس خوبی بود...

من به این جرم که از یاد تو بیرونم کرد،

مگسی را کشتم ...!

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم شهریور 1390 ساعت 14:28 توسط ZAHRA | 


ستان کوتاه راننده تاکسی


مسافر تاکسی آهسته روی شونه  راننده زد چون میخواست ازش یه سوال بپرسه… راننده جیغ زد، کنترل ماشین رو از دست داد…نزدیک بود که بزنه به یه اتوبوس…از جدول کنار خیابون رفت بالا…نزدیک بود که چپ کنه…اما کنار یه مغازه توی پیاده رو متوقف شد… برای چندین ثانیه هیچ حرفی بین راننده و مسافر رد و بدل نشد… سکوت سنگینی حکم فرما بود تا این که راننده رو به مسافر کرد و گفت: "هی مرد! دیگه هیچ وقت این کار رو تکرار نکن… من رو تا سر حد مرگ ترسوندی!" مسافرعذر خواهی کرد و گفت: "من نمیدونستم که یه ضربه ی کوچولو آنقدر تو رو میترسونه" راننده جواب داد: "واقعآ تقصیر تو نیست…امروز اولین روزیه که به عنوان یه رانندهی تاکسی دارم کار میکنم… آخه من 25 سال رانندهی ماشین جنازه کش بودم…!

منبعش اینه:http://sms-jok.royablog.com/

+ نوشته شده در یکشنبه بیستم شهریور 1390 ساعت 14:27 توسط ZAHRA | 


مجنون لیلی...

روزي شخصي در حال نماز خواندن در راهي بود و مجنون بدون اين که متوجه شود از بين او سجاده اش عبور کرد مرد نمازش را قطع کرد و داد زد هي چرا بين من و خدايم فاصله انداختي مجنون به خود آمد و گفت من که عاشق ليلي هستم تورا نديدم تو که عاشق خداي ليلي هستي چگونه مرا ديدي ؟...

+ نوشته شده در شنبه نوزدهم شهریور 1390 ساعت 12:15 توسط ZAHRA | 


گام هایت...


خدا گوید تو ای زیباتر از خورشید زیبایم!
تو ای والا ترین مهمان دنیایم!
بدان آغوش من باز است!
شروع کن؛ یک قدم با تو!
تمام گام های مانده ات با من!

+ نوشته شده در جمعه هجدهم شهریور 1390 ساعت 12:25 توسط ZAHRA | 


دیوار شیشه ای

یه دانشمند یک آزمایش جالب انجام داد...
 اون یه آکواریوم شیشه ای ساخت و اونو با یه دیوار شیشه ای دو

 قسمت کرد.  تو یه قسمت یه ماهی بزرگتر انداخت و در قسمت
 دیگه یه ماهی کوچیکتر که غذای مورد علاقه ی ماهی بزرگه بود
   ماهی کوچیکه تنها غذای ماهی بزرگه بود و دانشمند به او  غذای

 دیگه ای نمی داد... او برای  خوردن ماهی کوچیکه بارها و بارها به طرفش حمله می کرد، اما هر بار به یه دیوار نامرئی می خورد

 همون دیوار شیشه ای که اونو از غذای مورد علاقش جدا می  کرد.
 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم شهریور 1390 ساعت 12:42 توسط ZAHRA |